X
تبلیغات
شعر
نوشته شده در تاريخ شنبه 1389/12/14 توسط پوریا |

نوشته شده در تاريخ شنبه 1389/12/14 توسط پوریا |
نوشته شده در تاريخ شنبه 1389/12/14 توسط پوریا |

نوشته شده در تاريخ شنبه 1389/12/14 توسط پوریا |

نوشته شده در تاريخ شنبه 1389/12/14 توسط پوریا |
احمد شاملو
(ویژه نوروز)
سالی
نوروز
بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید،
‌جنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب
بی گردش ِ مُرغانه‌ی رنگین بر آینه
سالی
نوروز
بی‌گندم ِ سبز و سفره می‌آید،
بی‌پیغام ِ خموش ِ ماهی از تُنگ ِ بلور
بی‌رقص ِ عفیف ِ شعله در مردنگی.
سالی
نوروز
همراه به درکوبی مردانی 
سنگینی‌ بار ِ سال‌هاشان بر دوش:
تا لاله‌ی سوخته به یاد آرد باز
نام ِ ممنوع‌اش را
وتاقچه گناه
دیگربار
با احساس ِ کتاب‌های ممنوع
تقدیس شود.
در معبر ِ قتل ِ عام
شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.
دروازه‌های بسته
به ناگاه
فراز خواهدشد
دستان اشتیاق از دریچه ها دراز خواهد شد
لبان فراموشی به خنده باز خواهدشد
وبهار 
درمعبری از غریو
تاشهر
خسته
پیش باز خواهدشد
سالی
آری
بی گاهان 
نوروز 
چنین آغاز خواهدشد
 بهمن 1356
 

نوشته شده در تاريخ شنبه 1389/12/14 توسط پوریا |

ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند

بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند

زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم

غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند

نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد

با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند

سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا

وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند

بستاند ای سرو سهی! سودای هستی از رهی

یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند

نوشته شده در تاريخ شنبه 1389/12/14 توسط پوریا |

  عید

 

عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم


گردی نستردیم  و غباری نفشاندیم

 

دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز


از بیدلی  او را ز درِ خانه براندیم

 

هر جا گذری غلغله ی  شادی  و شور است


ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم

 

آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما


پیکی ندواندیم  و پیامی نرساندیم

 

احباب کهن را نه  یکی  نامه بدادیم


و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم

 

من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر


سالی سپری گشت و تو را ما نپراندیم

 

صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند


ما این خرک لنگ  ز جویی نجهاندیم

 

ماننده ی افسونزدگان، ره به حقیقت


بستیم  و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم

 

از نه خم گردون بگذشتند حریفان


مسکین من و دل در خم این زاویه ماندیم

 

طوفان بتکاند مگر " امید " که صد بار


عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم

                       

                      اخوان ثالث

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1389/12/12 توسط پوریا |

نوروز در گستره جغرافيا

در فرهنگ و سنن هر قوم و ملتي، روزهايي وجود دارد كه ريشه تاريخي وفرهنگي داشته و جلوه اي از باورهايي است كه حتي تا مقدسات ديني و مذهبي آنها پيش رفته و هويت فرهنگي و تاريخي آن جامعه را به نمايش گذاشته است. يكي از اين روزها آغاز سال نو خورشيدي است كه از شايعترين آيين هاي جهاني به شمار مي رود و كمتر تمدني را خواهيم يافت که از آن تهي باشد، هر قومي بر اساس تاريخ و فرهنگ و مذهب خود آغاز سال نو را در قالب برپايي مراسم و جشن هاي ملي ومذهبي پاس مي دارد. عيدنوروز و جشن هاي سال نو، در نزد ما ايرانيان با برخورداري از يك فرهنگ و تاريخ اصيل و طولاني و همچنين همزماني آن با حيات هستي و جان گرفتن مجدد زمين ، اين امتياز خاص را به آن بخشيده که از اعياد سال نوي اقوام و ملل ديگر متمايز باشد و آيين باستاني آن فراتر از تجديد خاطره ي يك تمدن بلكه حلقه پيوند گذشته ، حال و آينده است به اين سبب است كه پس از ظهور اسلام در اين سرزمين فضيلت بيشتر مي يابد و در بزرگداشت آيين و مراسم آن تاكيد ورزيده مي شود. گفته شده است آفرينش و هبوط آدم به زمين و همچنين بعثت پيامبر اكرم ( ص ) و امامت حضرت علي ( ع ) نيز در اين روز آغاز گشت و ايرانيان باستان نيز عقيده داشتند كه با آغاز مجدد حيات طبيعت روح رفتگان باز گشته و چند روزي را در سراي دنيوي با بستگانشان مي گذرانند. مجموعه اين عوامل باعث گرديد كه علي رغم گذر ساليان بسيار و سير پر فراز و نشيب تاريخ، نوروز نه تنها در ايران بلكه هر آنجايي كه فرهنگ و تمدن كهن ايران اثري دارد همچنان پايدار واستوار بماند .

نوروز در ايران

برگ برگ صفحات تاريخ ايران گواهي مي دهد که نوروز باستاني همواره كهن ترين سنت و عزيزترين روز سال نزد ايرانيان بوده است. نوروز برجاي مانده از روزگاري است كه جز با كمك خيال و جز به مدد افسانه و اسطوره راهي به آن ديار نيست. در گردونه ي سالانه ي تكرار ، نوروز يك تنوع روحي و يك انبساط رواني است كه قوم ايراني دوام خويش را در فراز و نشيب تاريخ مديون اين سنت ديرينه و خردمندانه است. با طلوع اسلام در اين سرزمين نوروز زيباتر شد و بزرگترين حادثه تاريخ اسلام به خصوص تشيع يعني اعلام ولايت علي ( ع ) در روز غدير خم از سوي پيامبر اكرم ( ص ) در نخستين روز بهار مصادف با نوروز باستاني بوده است. تشيع از همان ابتدا كه با فرهنگ ايرانيان عجين شد نه تنها به نوروز بي مهري نكرد بلکه آن را مورد تقدير قرار داد چرا كه هر جزئي از آيين نوروز نمادي از ستايش زيبايي و اخلاق انساني و مهر و دوستي است.

نوروز در ايران اگر چه يك سنت ملي و برآمده از روزگاران بسيار دور است در عين حال با حال و هوايي معنوي و روحاني عجين شده است.

نوروز در جمهوري آذربايجان

يكي از جشن هاي بزرگ مردم آذربايجان نوروز است به طوريکه اين جشن سال ها پيش از ميلاد در آذربايجان برگزار مي شده است ؛ مردم برخي احساسات بشر دوستانه و جهان بيني خود را با اين جشنواره مربوط مي دانند زيرا در اوستا كتاب مقدس زرتشتيان نوروز به منزله جشن ستايش مقدسات محسوب شده، گفته مي شود كه نوروز عيد فراواني كشت و سرآغاز تندرستي و بركت و وفور است. در جمهوري آذربايجان در خصوص پيدايش جشن نوروز اسطوره ها و افسانه هاي گوناگوني نقل شده است . از اين افسانه ها يکي را براي مثال نقل مي کنيم:" در روايتي در خصوص نوروز آمده است، سياوش پسر كيكاووس به كشور افراسياب سفر مي كند افراسياب از وي به نحو قابل توجهي پذيرايي مي كند و حتي دخترش را به عقد وي در مي آورد و سياوش به ياد سفرش از ديار افراسياب ديوار بخارا را بنا مي كند. ولي دشمنان كه از اين امر ناخرسند بوده اند ميان سياوش و افراسياب را بر هم زده به طوري كه افراسياب تصميم به قتل سياوش مي گيرد و پس از هلاكت سياوش دستور مي دهد جناره اش را روي كنگره هاي ديوار بخارا قرار دهند. آتش پرستان جسد وي را برداشته و در قدمگاه دروازه شرقي دفن مي كنند و مرثيه هاي بسياري در وصف سياوش و مرگش مي سرايند، و اين مرثيه ها بين مردم گسترش يافت و آتش پرستان در همين سياوش مرثيه ها روز دفن سياوش را نوروز ناميدند. " مردم جمهوري آذربايجان به واسطه اعتقادات شديد به آيين و مراسم نوروز براي با شكوه تر انجام شدن جشن نوروز براي اين مراسم تدارك ويژه اي مي بينند از قبيل سرودن ترانه ها پيش از نوروز، تدارك بساط شادي اين ايام ، تهيه لوازم و مواد مورد نياز سفره نوروز، طرح چيستان هاي نوروزي ، ستايش ها و نفرين ، پند و امثال و اعتقادات نوروزي .

درميان مردم آذربايجان رسم بر اين است پيش از رسيدن نوروز پوشاك نو خريده ،به خانه و حياط سر و سامان داده ، فرش و پلاس نو بافته و به استقبال نوروز مي روند، در عيد نوروز آداب ورسومي درباره فال نيک رواج دارد به طوري كه در شب چهارشنبه سوري دختران نو رسيده در دل فالي گرفته و و مخفيانه پشت درنيمه باز به انتظار ايستاده و اگر در اين هنگام حرف خوب وموافقي بشنوند اشاره ايي به برآورده شدن آرزويشان ، و اگر حرف نامناسبي بشنوند اشاره از عملي نشده نيتشان است . بنا براين سنت و آيين به هنگام عيد نوروز مردم از بد گويي و حرف نامناسب دوري مي جويند. از ديگر مراسم خاطره انگيز نوروزي مي توان به ارسال خوان سمنو، انداختن كلاه پوستين به درها، آويزان كردن كيسه و توبره از سوراخ بام در شب عيد و درخواست تحفه عيد در آذربايجان اشاره کرد.

نوروز در قزاقستان

مردم قزاقستان نوروز را اعتدال بهاري دانسته ، بر اين باورند كه در اين روز ستاره هاي آسماني به نقطه ابتدايي مي رسند و همه جا وهمه چيز تازه مي شود و زمين را شادماني فرمي گيرد. همچنين قزاق ها معتقدند كه نوروز آغاز سال است و در ميان آنان عبارات زيبايي درباره ي نوروز وجود دارد : نوروز روزي است كه يك سال منتظرش بوده اند ، نوروز روزي است كه خير بر زمين فرود آمده و بالاخره نوروز روزي است كه سنگ نيلگون سمرقند آب مي شود ، در شب سال تحويل صاحبخانه دو عدد شمع در بالاي خانه اش روشن مي كند ، خانه را خانه تكاني كرده و چون مردم قزاق عقيده بر اين دارند كه تميز بودن خانه در آغاز سال نو باعث مي شود افراد آن خانه دچار بيماري و بدبختي نشوند آنان بر اين مساله ايمان داشته ، آن را هر ساله رعايت مي كنند. در شب نوروز دختران روستايي قزاق با آخرين گوشت باقيمانده از گوشت اسب كه "سوقيم" نام دارد غذايي به نام "اويقي آشار" مي پزند و از جوان هايي كه دوستشان دارند پذيرايي مي كنند . آنان نيز در قبال آن به دختران آينه و شانه و عطر هديه مي كنند كه اين هدايا را " سلت اتكيتر" مي نامند که به معناي علاقه آور است. در عيد نوروز ساعت سه صبح جوانان يك اسب سركش را زين كرده و به همراه عروسكي كه به گردن آويز زنگوله اي دارد رها نموده تا از اين طريق مردم را بيدار نمايند. عروسك در حقيقت نمادي از سال نو است كه آمدن خود را سوار بر اسب به همه اعلام مي كند.نوروز براي قزاق ها بسيار مقدس بوده و اگر در اين روز باران يا برف ببارد آن را به فال نيك گرفته و معتقدند سال خوبي پيش رو خواهند داشت. در عيد نوروز مردم لباس نو و سفيد به تن مي كنند كه نشانه شادماني است. ديد و بازديد اقوام دراين ايام با زدن به شانه هاي يكديگر از آيين و رسوم مردم قزاق در اين ايام است ، قزاقها در نوروزغذايي به نام نوروز گوژه (گوژه = آش ) طبخ مي کنند كه تهيه آن به معناي وداع با زمستان و غذاهاي زمستاني است اين غذا از هفت نوع ماده غذايي تهيه مي شود . مسابقات معروفي نيز در ايام نوروز در قزاقستان برگزار مي شود كه از مهمترين آنان مي توان به " قول توزاق" اشاره نمود كه بين گروههاي مرد و زن برگزار مي شود. اگر برنده زن ها باشند قزاق ها معتقدند آن سال خوب و پربركتي است اگر مردها پيروز شوند آن سال نامساعد خواهد بود. از ديگر مسابقات مي توان به "كوكپار" (برداشتن بز از مكاني مشخص توسط سواران) ، "آودار يسپاق" ، "قيزقوو" و "آلتي باقان" اشاره نمود، در عصر نوروز نيز مسابقه "آيتيس" كه نوعي مشاعره است، آغاز مي شود .

نوروز در تاجيكستان

عيد نوروز براي مردم تاجيكستان بخصوص بدخشانيان تاجيكستان عيد ملي و اجداد است و از آن به عنوان رمز دوستي و زنده شدن كل موجودات ياد مي كنند و به " خيدير ايام"يا عيد بزرگ معروف است. مردم تاجيكستان بخصوص بدخشانيان تاجيك در ايام عيد نوروز خانه را پاك كرده و به اصطلاح خانه تكاني مي كنند، همچنين ظروف خانه را كاملا" شسته و تميز مي كنند تا گردي از سال كهنه باقي نماند . برابر با رسمي ديرينه ، قبل از شروع عيد نوروز بانوي خانه هنگامي كه خورشيد به اندازه يك سر نيزه بالا آمده دو جاروي سرخ رنگ را که در فصل پاييز از كوه جمع آوري كرده و تا جشن نوروز نگاه داشته اند در جلوي خانه مي گذارند، رنگ سرخ براي اين مردم رمز نيكي ، پيروزي و بركت است. پس از طلوع كامل خورشيد هر خانواده اي سعي دارد هر چه زودتر وسايل خانه را بيرون آورده و يك پارچه قرمز بالاي سردر خانه بياويزد و با باز كردن در و پنجره به نوعي هواي نوروزي و بهاري را كه معتقدند حامل بركت وشادي است وارد خانه نمايد. در اين سرزمين پختن شيريني مخصوص و غذاهاي متنوع جز رسوم اين ايام است، همچنين برگزاري مسابقاتي از قبيل تاب بازي، تخم مرغ بازي، كبك جنگي، خروس جنگي، بزكشي، كشتي محلي نيز در اين ايام به شادي آن مي افزايد در ايام نوروز غذاي معروفي به نام " باج " با كله و پاچه گوسفند و گندم پخته و ديگران را مهمان مي كنند.

نوروز در تركمنستان

در كشور تركمنستان طبق رسم قديم و جديد دوبار در سال جشن نو گرفته مي شود. يكي از اين جشن ها با استناد به تقويم ميلادي كه به تاييد سازمان ملل رسيده به عنوان جشن بين المللي ( سال نو ) شناخته مي شود و ديگري برگزاري عيد نوروز به نشانه ي احياي دوباره ي آداب و رسوم ديرينه مردم تركمنستان است. مردم تركمنستان عقيده دارند زماني كه جمشيد با عنوان چهارمين پادشاه پيشداديان بر تخت سلطنت نشست آن روز را نوروز ناميدند. مردم تركمنستان دراين ايام با پختن غذاهاي معروف نوروزي مانند : نوروز كجه، نوروز بامه، سمني ( سمنو) و اجراي بازي هاي مختلف توسط جوانان تركمن حال وهواي ديگري به اين جشن و شادي مي دهند. در ايام نوروز مسابقات مختلفي در تركمنستان برگزار مي شود كه مي توان به مسابقات اسب دواني، كشتي، پرش براي گرفتن دستمال از بلندي، خروس جنگي، شاخ زني ميش ها، شطرنج بازي، مهره بازي و تاب بازي اشاره نمود. ديد و بازديد در ايام نوروز در ميان مردم تركمن از جايگاه خاصي برخوردار مي باشد. نوروز در قرقيزستان عيد نوروز در قرقيزستان تنها يك روز آن هم در روز اول يا دوم فروردين ماه است كه به 29 روز يا 30 روز بودن اسفند بستگي دارد. اگر اسفند 29 روز باشد اول فروردين و اگر 30 روز باشد در روز دوم فروردين برگزار مي شود. تا قبل از فروپاشي شوروي سابق اين مراسم به دست فراموشي سپرده شده بود ولي پس از فروپاشي دوباره حيات يافت و هر ساله با شكوه تر از سال قبل برگزار مي شود. مراسم جشن نوروز در ميادين بزرگ شهرها توسط دولت و در روستاها توسط بزرگان و ريش سفيدان در بيابان هاي اطراف برگزارمي شود. در قرقيزستان در اين روز پختن غذاهاي معروف قرقيزي مثل " بش بارماق " ، "مانته برسك " و "كاتما" مرسوم است كه به صورت رايگان بين حاضران در جشن توزيع مي شود. در قرقيزستان در اين روز علاوه بر برگزاري جشن ، مسابقاتي مانند سواركاري نيز مرسوم است که به نحو چشمگيري دنبال شده، جوايز ارزنده اي به نفرات برتر اعطا مي شود.

نوروز در پاكستان

در پاكستان نوروز را "عالم افروز" به معناي روز تازه رسيده كه با ورود خود جهان را روشن و درخشان مي كند مي نامند. در ميان مردم اين سرزمين تقويم و روز شمار و يا سالنماي نوروز از اهميت خاصي برخوردار است از اين رو گروه ها و دسته هاي مختلف ديني و اجتماعي در صفحات اول تقويم هاي خود به تفسير و توضيح نوروز و ارزش و اهميت آن مي پردازند و اين تقويم را در پاكستان " جنتري " مي نامند.

از آداب و رسوم عيد نوروز در ميان مردم پاكستان مي توان به خانه تكاني و يا به عبارتي پاكيزه كردن خانه و كاشانه ، پوشيدن لباس و تهيه انواع شيريني مانند " لدو " گلاب حامن، رس ملائي ، كيك ، برفي ، شكرپاره، كريم رول، سوهن حلوا، و همچنين پختن غذاهاي معروف اين ايام و عيدي دادن و گرفتن و ديد و بازديد اقوام اشاره نمود.در ايام نوروز مردم پاكستان از گفتار نا مناسب پرهيز نموده و با محبت ، احترام و اخلاص يكديگر را نام مي برند. همچنين سرودن اشعار نوروزي به زبان هاي اردو، دري و عربي در اين ايام مرسوم است كه بيشتر در قالب قصيده و غزل بيان مي شود. پاكستاني ها بر اين باورند كه هدف نوروز، اميدواري ،درامنيت ، صلح و آشتي نگهداشتن جهان اسلام و عالم انسانيت است تا آنجا كه آزادي و آزادگي، خوشبختي و كاميابي، محبت و دوستي و برادري و برابري همچون بوي خوش گلهاي بهاري در دل و جان مردمان جايگزين مي گردد. نوروز در افغانستان نوروز در افغانستان يا به عبارتي در بلخ و مركز آن مزار شريف هنوز به همان فر و شكوه پيشين برگزار مي شود. در روزهاي اول سال دشت هاي بلخ وديوار و پشت بام هاي گلي آن پر از گل سرخ مي شود گويي بلخ سبدي از گل سرخ است يا به عبارتي مانند اجاق بزرگي كه در آن لاله مي سوزد اين گل فقط در بلخ به وفور و كثرت مي رويد و از اين رو جشن نوروز و جشن گل سرخ هر دو به يك معني به كار مي رود.

در صبح اولين روز عيد نوروز علم "مبارك علي ( ع )" با مراسم خاص و با شكوهي برافراشته مي شودکه به معناي آغاز رسمي جشن نوروز نيز مي باشد و تا چهل شبانه روز ادامه مي يابد و در اين مدت حاجتمندان و بيماران براي شفا در پاي اين علم مقدس به چله مي نشينند. گفته شده بسياري از بيماران لاعلاج در زير همين علم شفا يافته اند. مردم اين سرزمين بر اين باورند كه اگربه هنگام بر افراشتن ،علم به آرامي و بدون لرزش و توقف از زمين بلند شود سالي كه در پيش است نيكو و ميمون خواهد بود. از آيين و رسم نوروزي در سرزمين بلخ مي توان به شستشوي فرش هاي خانه و زدودن گرد و غبار پيش از آمدن نوروز و انجام مسابقات مختلف از قبيل بزكشي، شتر جنگي، شتر سواري، قوچ جنگي و كشتي خاص اين منطقه اشاره نمود. نوروز در تركيه در اين روز حكيم باشي معجون مخصوصي كه ( نوروزيه ) ناميده مي شد و مخلوطي از چهل نوع ماده مخصوص بود ، جهت پادشاهان و درباريان تهيه مي نمود كه كه شفابخش بسياري از بيماري ها و دردها بوده و باعث افزايش قدرت بدني مي شده است. مردم اين سرزمين نوروز را آغاز بهار طبيعت و شروع تجديد حيات و طراوت در جهان و برخي روز مقدس در مقابل شب قدر و شب برائت و برخي عامل اتحاد و همبستگي و حتي آن را سالروز تولد حضرت علي ( ع ) و تعيين ايشان به خلافت و سالروز ازدواج ايشان با حضرت فاطمه ( س ) دانسته اند . قابل ذكر است نوروز تا نخستين سال هاي اعلام جمهوري در ميان تركان پايدار ماند و سپس رفته رفته اهميت پيشين خود را از دست داد و فقط در پاره اي از مناطق شمال رسم وآيين نوروز موجوديت خود را حفظ كرده است .

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1389/12/12 توسط پوریا |

نوروز بزرگم بزن ای مطرب، امروز

زیرا که بود نوبت نوروز به نوروز

برزن غزلی، نغز و دل‌انگیز و دل‌افروز

ور نیست ترا بشنو و از مرغ بیاموز

کاین فاخته زین گوز و دگر فاخته زان گوز

بر قافیهٔ خوب همی‌خواند اشعار

کبکان دری غالیه در چشم کشیدند

سروان سهی عبقری سبز خریدند

بادام بنان مقنعه بر سر بدریدند

شاه اسپرمان چینی در زلف کشیدند

طوطی بچگان را سلب سبز بریدند

شلوارک با پایچه‌های طبریوار

کبکان بی‌آزار که بر کوه بلندند

بی‌قهقهه یک بار ندیدم که بخندند

جز خاربنان جایگه خود نپسندند

بر پهلو از این نیمه ، بدان نیمه بگردند

هر ساعتکی سینه به منقار برندند

چون جزع پر سینه و چون بسد منقار

شبگیر ز گل فاختگان بانگ برآرند

گوییکه سحرگاه همی خواب گزارند

ماه سه شبه از بر گردن بنگارند

از غالیه، بی‌آنکه همی غالیه دارند

صدبار به روزی در، پرها بشمارند

چون نیم دبیری که غلط کرده به اشمار

چون آهوکان سم بنهند و بگرازند

گویی که همه مهرهٔ نرد شبه بازند

آن گردن مخروط هر آنگه که بیازند

دو گوشهٔ شیزین کمانی بطرازند

چون گردن سیمین طرازی بفرازند

بر فرق سر و تیر بر از شیز به دیدار

هر ساعتکی بط سخنی چند بگوید

در آب جهد جامه دگر بار بشوید

در آب کند گردن و در آب بروید

گوییکه همی چیزی در آب بجوید

چون سینه بجنباند و یک لخت بپوید

از هر سر پرش بجهد لؤلؤ شهوار

دراج کند گرد گیازار تکاپوی

از غالیه عجمی بزده بر سر هر موی

هزمان بکند بانگ نمازی به لب جوی

در سجده رود خیری با لالهٔ خودروی

تا سرخ کند گردن، تا سبز کند روی

سرخی نه به شنگرفش و سبزی نه به زنگار

باد از سمنستان به تک آمد به طلایه

تا حرب کند با سپه ابر نفایه

ابر از طرف کوه برآمد دو سه پایه

ازشرم به رخساره فروهشته وقایه

آورد لی به جوال و به عبایه

از ساحل دریا چو حمالان به کتفسار

چون باد بدو درنگرد دلش بسوزد

با کینهٔ دیرینه ازو کینه نتوزد

گاهی بکشد مشعله گاهی بفروزد

گاهی بدرد پیرهن و گاه بدوزد

گاهیش بیاموزد و گاهی بناموزد

گاهی به بیابانش برد گاه به کهسار

ابر از فزع باد چو از کوه بخیزد

با باد درآویزد و لختی بستیزد

تیغی بکشد منکر و میغی بنگیزد

آخر نه بس آید به هزیمت بگریزد

چون مهتر ما مال همه پاک بریزد

هم در بی‌اندازه و هم لؤلؤ شهوار

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1389/12/12 توسط پوریا |

آمد نوروز هم از بامداد

آمدنش فرخ و فرخنده باد

باز جهان خرم و خوب ایستاد

مرد زمستان و بهاران بزاد

ز ابر سیه‌روی سمن‌وی راد

گیتی گردید چو دارالقرار

روی گل سرخ بیاراستند

زلفک شمشاد بپیراستند

کبکان بر کوه به تک خاستند

بلبلکان زیر و ستا خواستند

فاختگان همبر بنشاستند

نای‌زنان بر سر شاخ چنار

لاله به شمشاد برآمیختند

ژاله به گلنار درآویختند

بر سر آن مشک فرو بیختند

وز بر این در فرو ریختند

نقش و تماثیل برانگیختند

از دل خاک و دو رخ کوهسار

قمریکان نای بیاموختند

صلصلکان مشک تبت سوختند

زرد گلان شمع برافروختند

سرخ گلان یاقوت اندوختند

سروبنان جامعهٔ نو دوختند

زین سو و زان سو به لب جویبار

بلبلکان بر گلکان تاختند

آهوکان گوش برافراختند

گورخران میمنه‌ها ساختند

زاغان گلزار بپرداختند

بیدلکان جان و روان باختند

با ترکان چگل و قندهار

باز جهان خرم و خوش یافتیم

زی سمن و سوسن بشتافتیم

زلف پریرویان برتافتیم

دل ز غم هجران بشکافتیم

خوبتر از بوقلمون یافتیم

بوقلمونیها درنوبهار

پیکر در پیکر بنگاشتیم

لاله بر لاله فرو کاشتیم

گیتی را چون ارم انگاشتیم

دشت به یاقوت‌تر انباشتیم

باز به هر گوشه برافراشتیم

شاخ گل و نسترن آبدار

باز جهان گشت چو خرم بهشت

خوید دمید از دو بناگوش مشت

ابر به آب مژه در روی کشت

گل به مل و مل به گل اندر سرشت

باد سحرگاهی اردیبهشت

کرد گل و گوهر بر ما نثار

صحرا گویی که خورنق شده‌ست

بستان همرنگ ستبرق شده‌ست

بلبل همطبع فرزدق شده‌ست

سوسن چون دیبه ازرق شده‌ست

بادهٔ خوشبوی مروق شده‌ست

پاکتر از آب و قویتر ز نار

مرغ نبینی که چه خواند همی

میغ نبینی که چه راند همی

دشت به چه ماند همی

دوست نبینی چه ستاند همی

باغ بتان را بنشاند همی

بر سمن و نسترن و لاله‌زار

من بروم نیز بهاری کنم

بر رخش از مدح نگاری کنم

بر سرش از در خماری کنم

بر تنش از شعر شعاری کنم

وینهمه را زود نثاری کنم

پیش امیرالامرا بختیار

بار خدایی که به توفیق بخت

بر ملک شرق عزیزست سخت

میر همی‌برکشدش لخت لخت

و آخر کارش بدهد تاج و تخت

اندک اندک سر شاخ درخت

عالی گردد به میان مرغزار

ایزد تیغش سبب ضرب کرد

قطب همه شرق و همه غرب کرد

تا پدرش کنیت ابو حرب کرد

بسکه شد و با ملکان حرب کرد

از لطف و آن سخن چرب کرد

خلق جهان طالبش و دوستدار

از کرم و نعمت والای او

کس نشنیده‌ست ز لب لای او

فر خدایی همه آلای او

هست بر آن قالب و بالای او

صورت او و رخ زیبای او

هست چنان ماه دو پنج و چهار

مهتر آزادهٔ مهتر منش

کز خردش جانست از جان تنش

کرده ظفرمسکن در مسکنش

بسته وفا دامن در دامنش

خلق ندانم به سخن گفتنش

در همه گیتی ز صغار و کبار

همتهای ملکی بینمش

سیرتهای ملکی بینمش

دولتهای فلکی بینمش

مدت برج فلکی بینمش

بویا چون مشک زکی بینمش

گاه جوانمردی و گاه وقار

همتش از چرخ همی‌بگذرد

رایش در غیب همی‌بنگرد

هیبت او چنگل شیران درد

دولت او سعد ابد پرورد

بختش هر روز همی‌آورد

قافلهٔ نعمت را بر قطار

تا گل خودروی بود خوبروی

تا شکن زلف بود مشکبوی

تا بت کشمیر بود جعد موی

تا زن بدمهر بود جنگجوی

تا زبر سرو کند گفتگوی

بلبل خوشگوی به آواز زار

عمر خداوندم پاینده باد

بختش هر روز فزاینده باد

دستش هرگاه گشاینده باد

رایش هر زنگ زداینده باد

درد رونده طرب آینده باد

ملکت او را به حق کردگار

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1389/12/12 توسط پوریا |

 

آمد بانگ خروس مؤذن میخوارگان

صبح نخستین نمود روی به نظارگان

که به کتف برفکند چادر بازارگان

روی به مشرق نهاد خسرو سیارگان

باده فراز آورید چارهٔ بیچارگان

قوموا شرب الصبوح، یا ایها النائمین

می‌زدگانیم ما، در دل ما غم بود

چارهٔ ما بامداد رطل دمادم بود

راحت کژدم زده، کشتهٔ کژدم بود

می زده را هم به می دارو و مرهم بود

هر که صبوحی کند با دل خرم بود

با دو لب مشکبوی، با دو رخ حور عین

ای پسر میگسار، نوش لب و نوش گوی

فتنه به چشم و به خشم فتنه به روی و به موی

ما سیکی خوارنیک، تازه رخ و صلحجوی

تو سیکی خواربد، جنگ کن و ترشروی

پیش من آور نبید در قدح مشکبوی

تازه چو آب گلاب، پاک چو ماء معین

در همه وقتی صبوح خوش بودی ابتدی

بهتر و خوشتر بود وقت گل بسدی

خاسته از مرغزار غلغل تیم و عدی

در شده آب کبود در زره داودی

آمده در نعت باغ عنصری و عسجدی

و آمده اندر شراب آن صنم نازنین

بر کف من نه نبید، پیشتر از آفتاب

نیز مسوزم بخور، نیز مریزم گلاب

میزدگان را گلاب باشد قطرهٔ شراب

باشد بوی بخور، بوی بخار کباب

آخته چنگ و چلب، ساخته چنگ و رباب

دیده به شکر لبان، گوش به شکر توین

خوشا وقت صبوح، خوشا می خوردنا

روی نشسته هنوز، دست به می بردنا

مطرب سرمست را با رهش آوردنا

وز کدوی بربطی باده فرو کردنا

گردان در پیش روی بابزن و گردنا

ساغرت اندر یسار، شاهدت اندر یمین

کرده گلو پر ز باد قمری سنجابپوش

کبک فرو ریخته مشک به سوراخ گوش

بلبلکان با نشاط، قمریکان با خروش

در دهن لاله مشک، در دهن نحل نوش

سوسن کافور بوی، گلبن گوهر فروش

وز مه اردیبهشت کرده بهشت برین

شاخ سمن بر گلو بسته بود مخنقه

شاخ گل اندر میان بسته بود منطقه

ابر سیه را شمال کرده بود بدرقه

بدرقهٔ رایگان بی طمع و مخرقه

باد سحرگاهیان کرده بود تفرقه

خرمن در و عقیق بر همه روی زمین

چوک ز شاخ درخت خویشتن آویخته

زاغ سیه پر و بال غالیه آمیخته

ابر بهاری ز دور اسب برانگیخته

وز سم اسبش به راه لؤلؤ تر ریخته

در دهن لاله باد، ریخته و بیخته

بیخته مشک سیاه، ریخته در ثمین

سرو سماطی کشید بر دو لب جویبار

چون دو رده چتر سبز در دو صف کارزار

مرغ نهاد آشیان‌بر سر شاخ چنار

چون سپر خیزران بر سر مرد سوار

گشت نگارین تذرو پنهان در کشتزار

همچو عروسی غریق در بن دریای چین

وقت سحرگه کلنگ تعبیه‌ای ساخته‌ست

وز لب دریای هند تا خزران تاخته‌ست

میغ سیه بر قفاش تیغ برون آخته‌ست

طبل فرو کوفته‌ست، خشت بینداخته‌ست

ماه نو منخسف در گلوی فاخته‌ست

طوطیکان با نوا، قمریکان با انین

گویی بط سپید جامه به صابون زده‌ست

کبک دری ساقها در قدح خون زده‌ست

بر گل‌تر عندلیب گنج فریدون زده‌ست

لشکر چین در بهار بر که و هامون زده‌ست

لاله سوی جویبار لشکر بیرون زده‌ست

خیمهٔ او سبزگون، خرگه او آتشین

از دم طاووس نر ماهی سربر زده‌ست

دستگکی موردتر، گویی برپر زده‌ست

شانگکی ز آبنوس هدهد بر سرزده‌ست

بر دو بناگوش کبک غالیهٔ تر زده‌ست

قمریک طوقدار گویی سر در زده‌ست

در شبه گون خاتمی، حلقهٔ او بی‌نگین

باز مرا طبع شعر سخت به جوش آمده‌ست

کم سخن عندلیب دوش به گوش آمده‌ست

از شغب خردما لاله به هوش آمده‌ست

زیر به بانگ آمده‌ست بم به خروش آمده‌ست

نسترن مشکبوی مشکفروش آمده‌ست

سیمش در گردنست، مشکش در آستین

چون تو بگیری شراب مرغ سماعت کند

لاله سلامت کند، ژاله وداعت کند

از سمن و مشک و بید، باغ شراعت کند

وز گل سرخ و سپید شاخ صواعت کند

شاخ گل مشکبوی زیر ذراعت کند

عنبرهای لطیف، گوهرهای گزین

باد عبیر افکند در قدح و جام تو

ابر گهر گسترد در قدم و گام تو

یار سمنبر دهد بوسه بر اندام تو

مرغ روایت کند شعری بر نام تو

خوبان نعره زنند بر دهن و کام تو

در لبشان سلسبیل در کفشان یاسمین

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1389/12/10 توسط پوریا |

پشت سر هر معشوق، خدا ايستاده است.

پشت سر هر آنچه که دوستش مي داري

و تو براي اين که معشوقت را از دست ندهي،

بهتر است بالاتر را نگاه نکني.

زيرا ممکن است؛

چشمت به خدا بيفتد و او آنقدر بزرگ است

که هر چيز پيش او کوچک جلوه مي کند. 

پشت سر هر معشوق، خدا ايستاده است.

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولي، 

اگر عشقت گذراست و تفنن و تفريح،

خدا چندان کاري به کارت ندارد

اجازه مي دهد که عاشقي کني، تماشايت مي کند 

و

مي گذارد که شادمان باشي.

اما هرچه که در عشق ثابت قدم تر شوي،

خدا با تو سخت گيرتر مي شود.

هر قدر که در عاشقي عميق تر شوي و پاکبازتر و هر

اندازه که عشقت ناب تر شود و زيباتر، بيش تر بايد از خدا بترسي.

زيرا خدا از عشق هاي پاک وعميق و نابو زيبا نمي گذرد،

مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.

 پشت سر هر معشوقي، خدا ايستاده است.

و هر گامي که تو در عشق برمي داري،

 خدا هم گامي در غيرت برمي دارد.

 تو عاشق تر مي شوي و خدا غيورتر.

 و آنگاه که گمان مي کني معشوق چه دست يافتني است

و 

وصل چه ممکن و عشق چه آسان،

خدا وارد کار مي شود و خيالترا درهم مي ريزد

و معشوقت را درهم مي کوبد؛

 معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشدو هر قدر که باشد،

خدا هرگز نمي گذارد ميان تو و او، چيزي فاصله بيندازد.

معشوقت مي شکند و تو نااميد مي شوي

و نمي داني که نااميدي زيباترين نتيجه عشق است.

نااميدي از اينجا و آنجا، نااميدي از اين کس و آن کس.

 نااميدي از اين چيز و آن چيز.

تو نااميد مي شوي

و گمان مي کني که عشق بيهوده ترين کارهاست.

و برآني که شکست خورده اي و خيال مي کني که

 آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده اي.

اما خوب که نگاه کني، مي بيني حتي قطره اي از عشقت،

حتي قطره اي هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده

و همه را براي خويش برداشته و به حساب خود گذاشته است.

خدا به تو مي گويد: مگر نمي دانستي که

پشت سر هر معشوق خدا ايستاده است؟

تو براي من بود که اين همه راه آمده اي و براي

من بود که اين همه رنج برده اي و براي من بود

که اين همه عشق ورزيده اي.

پس به پاس اين،

قلبت را و روحت را و دنيايت را وسعت مي بخشم

و از بي نيازي نصيبي به تو مي دهم.

و اين ثروتي است که هيچ کس ندارد تا به تو ارزاني اش کند

* فردا اما تو باز عاشق مي شوي تا عميق ترشوی و

وسيع تر و بزرگ تر و نااميدتر.

تا بی نیازتر شوی و به او نزدیک تر


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1389/12/10 توسط پوریا |

با تو ام ای سهراب؛

ای به پاکی چون آب، يادته گفتی بهم، تا شقايق زنده است، زندگی بايد کرد.

نيستی سهراب که ببينی که شقايق هم مرد، ديگه با چه کسی، کسی رو دلخوش کرد؟

يادته گفتی بهم، اومدی سراغ من، نرم و آهسته بيا، که مبادا ترکی برداره چينی نازک تنهايی تو،

اومدم

آهسته، نرمتر از يک پر قو،

خسته از دوری راه، خسته و چشم به راه.

يادته گفتی بهم عاشقی يعنی دچار، فکر کنم شدم دچار،

تو خودت گفتی چه تنهاست ماهی اگه دچار دريا باشه، آره تنها باشه، ياره غم ها باشه ،

يادته می گفتی گاه گاهی قفسی می سازم، می فروشم به شما، تا به آواز شقايق که در آن زندانی ست، دل تنهايی تان تازه شود،

ديگه حتی اون شقايق که اسير قفسه سهرابِ،

ساحل يه نفسه، نيست که تازگی بره اين دل تنهايی من،

پس کجاست اون قفس شقايقت؟

منو با خودت ببر به قايقت،

راست می گفتی کاش مردم دانه های دلشان پيدا بود آره،

کاشکی دلشون شيدا بود،

من به دنبال يه چيز بهترينم سهراب،

تو خودت گفتي بهم،

بهترين چيز رسيدن به نگاهيست که از حادثه عشق تر است.

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1389/12/09 توسط پوریا |

باد

باد آواز حزین نزدیک است

رنگ رخسار درختان را بین !

چه سفید است ز این ترسیدن!!!

باد آواز نخوان...

مرگ سبزه

مرگ تن ها

مرگ سرد رویش

در این باغ عجب شرم و حیایی دارد

با تو هستم باد!!!

مگر نشنیدی که گویند

زندگی چیزی نیست

که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود

ای باد

آوازت را تمام کن

من زندگی را فراموش نمی کنم

می دانی

امروز صفحه خاطراتم پاک شد

و من امروز با تمام گذشته هایم در دلواپسی فردا می سوزم

باد!!!

چه میشود اگر به جای این هوهوی خرابکار

نسیمی شوی و ابر فردا را به من هدیه دهی!

یا مرا ببر به آسمان

یا در این گرمای جهنمی مرا چون مرده سرد کن!

اینجا برای من سلول انفرادیست

که همگان کلید ورودش را دارند و مرا نیشخند می کنند

و من نمیتوانم ازین زندان شیشه ای به بیرون زنم

ای آسمان به باد بگو تو را به من هدیه دهد

من در درونت می توانم به هر سو بتازم

در روی زمین نیست برایم ماندن

آهسته نوای زندگی را خواندن

پیوسته به جای ابرهای تردید

اشک های بی سبب را راندن

تمدید اجاره در زمینم مرگ است

تهدید نماندنم همیشه درد است

آن جان که همیشه آرزویش من بود

در آن همه آسمان همیشه سرد است!!!

سحر و جادو دیگر از من بگذشت

شد که تصویرش کنم لیلانه دشت

شب که تا صبح ستاره چیدم

در خیالم آن عطارد چشم گشت

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1389/12/09 توسط پوریا |

عشق یعنی

عشق یعنی راه رفتن زیر باران

عشق یعنی من می روم تو بمان

عشق یعنی آن روز وصال

عشق یعنی بوسه ها در طوله سال

عشق یعنی پای معشوق سوختن

عشق یعنی چشم را به در دوختن
 
عشق یعنی جان می دهم در راه تو

عشق یعنی دستانه من دستانه تو

عشق یعنی مریمم دوستت دارم تورو

عشق یعنی می برم تا اوج تورو

عشق یعنی حرف من در نیمه شب

عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب

عشق یعنی انقباظو انبصاط

عشق یعنی درده من درده کتاب

عشق یعنی زندگیم وصله به توست

عشق یعنی قلب من در دست توست

عشق یعنی عشقه من زیبای من

عشق یعنی عزیزم دوستت دارم


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1389/12/09 توسط پوریا |

من نه عاشقم نه محتاج

من نه عاشق بودم

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزید

من خودم بودم دستی که صداقت می کاشت

گر چه در حسرت گندم پوسید

من خودم بودم هر پنجره ای

که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

و خدا می داند بی کسی از ته دلبستگیم پیدا بود

من نه عاشق بودم

و نه دلداده به گیسوی بلند

و نه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی بودم

که مرا از پس دیوانگیم می فهمید

آرزویم این بود

دور اما چه قشنگ

که روم تا در دروازه نور

تا شوم چیره به شفافی صبح

به خودم می گفتم

تا دم پنجره ها راهی نیست

من نمی دانستم

که چه جرمی دارد

دستهایی که تهیست

و چرا بوی تعفن دارد

گل پیری که به گلخانه نرست

روزگاریست غریب

تازگی می گویند

که چه عیبی دارد

که سگی چاق رود لای برنج

من چه خوش بین بودم

همه اش رویا بود

و خدا می داند

سادگی از ته دلبستگیم پیدا بود

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1389/12/09 توسط پوریا |

می آید و من نیستم

صبح روزی ، پشت در می آید و من نیستم

قصه دنیا به سر می آید من نیستم

یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند

کاری از من بلکه بر می آید ومن نیستم

خواب و بیداری  خدایا بازهم سر می رسد

نامه هایم از سفر می آید و من نیستم

هرچه می رفتم به نبش کوچه او دیگر نبود

روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم

در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز

شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم

بعد ها اطراف جای شب نشینی های من

بوی عشق تازه تر می آید ومن نیستم

بعد ها وقتی که تنها خاطراتم مانده است

عشق روزی رهگذر می آید ومن نیستم

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1389/12/09 توسط پوریا |

شعری برای لحظات جدایی

گریه کن دلت سبک شه

اگه دل مونده تو سینه

سرت رو بذار رو شونه ام

تنها پیشکشم همینه

بذار این شونه ی نمناک

تکیه گاه گریه باشه

بذار این خسته بیفته

تا شاید دوباره پاشه

گریه کن دلت سبک شه ‚ من فدای گریه هاتم

تو رو تنها نمی ذارم ‚‌ تا همیشه پا به پاتم

زیر بارون نگاهت

غسل تعمید ترانه س

میری اما بر می گردی

این سفر چه عاشقانه س

برو! من اینجا می مونم

چش براهتم همیشه

می دونم که بر می گردی

قصه مون تموم نمیشه

گریه کن دلت سبک شه ‚ من فدای گریه هاتم

تو رو تنها نمی ذارم ‚‌ تا همیشه پا به پاتم


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1389/12/09 توسط پوریا |

بازار  عطاران

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد

در این بازار  عطاران مرو هر سو چو بیکاران

به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

ترازو گر نداری پس تُرا   زو  ره   زند هر کس

یکی قلبی بیاراید   تو پنداری که زر دارد

تو را بر در نشاند او به طراری که می آیم 
 
تو منشین منتظر بر در ، که آن خانه دو در دارد
 
به هر دیگی که میجوشد  میاور کاسه و منشین

که هر دیگی که میجوشد  درون چیزی دگر دارد

نه هر کلکی شکر دارد ، نه هر زیری زبر دارد

نه هر چشمی نظر دارد ، نه هر بحری گوهر دارد
 
بنال ای بلبل دستان ، ازیرا ناله مستان 
 
میان صخره و خارا اثر دارد ، اثر دارد

بنه سر گر نمیگنجی ، که اندر چشمه سوزن 
 
اگر رشته نمیگنجد ازآن باشد که سر دارد
 
چراغ است این دل بیدار، به زیر دامنش می دار
 
از این باد و هوا بگذر، هوایش شور و شر دارد
 
چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه ای گشتی

حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد
 
چو آبت بر جگر باشد  درخت سبز را مانی

که میوهی نو دهد دایم درون دل سفر دارد

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1389/12/09 توسط پوریا |

بوی غزل و قافیه

تو به بوی غزل و قافیه آمیخته ای 
 
به خدا حال مرا خوب به هم ریخته ای    

آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری

بی سبب نیست که در کنج دلم جا داری

به سپیدی غزل رایحه ی یاس منی

یاسمن پوش ترین قسمت احساس منی

یاسمن پوش ترین جای خدا را پر کن

من پر از زندگیم فاصله ها را پر کن
 
من جهنم زده ام حسرت سیبی دارم

باز نسبت به شما حس غریبی دارم

غربت و رخوت دستان مرا باور کن

نازنین قصه ی ایمان مرا باور کن

سالها قلب دم از صبر و تحمل میزد

به کتاب  غزل عشق  تفال میزد

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1389/12/09 توسط پوریا |

پنهان کن مرا

پنهان کن در آغوشت مرا

مرا در نهانی ترین گوشه ی آغوشت پنهان کن

آن سوی تاریکی

بر پهنه ی زندگی

آن جا که هوا از رویای بهار شفاف تر است و

باران سرود آفتاب را تکرار می کند...

راز چشمهایت ستاره ی بختم بود که درخشید

و مهتاب را در نگاهم زمزمه کرد

لبهایت خنده را که سال ها در گلو گم شده بود را

در چهار سوی زمان دوباره فریاد کشید

و آمدنت کویر دستانم را شکوفه باران کرد

پنهان کن مرا

در آغوشی که نامش دوست داشتن است ...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1389/12/09 توسط پوریا |

دوستی

دل من دیر زمانی است که می پندارد :

« دوستی » نیز گلی است ؛

مثل نیلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظریفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان این ساقه نازک را - دانسته- بیازارد !

در زمینی که ضمیر من و توست ،

از نخستین دیدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هایی است که می افشانیم

برگ و باری است که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش « مهر » است

گر بدانگونه که بایست به بار آید ،

زندگی را به دل‌انگیزترین چهره بیاراید .

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف ،

که تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس .

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز ،

عطر جان‌پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت .

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج می باید کرد .

رنج می باید برد .

دوست می باید داشت !

با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دل هامان را

مالامال از یاری ، غمخواری

بسپاریم به هم

بسراییم به آواز بلند :

- شادی روی تو  !

ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ، عطر افشان گلباران باد .

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1389/12/09 توسط پوریا |
از دریچه ماه

از تو می‌پرسم، ای اهورا می‌توان در جهان جاودان زیست؟

(می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌:

- هر که را نام نیکو بماند جاودانی است

از تو می‌پرسم، ای اهورا تا به دست آورم نام نیکو بهترین کار در این جهان چیست؟

(می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌:

- دل به فرمان یزدان سپردن مشعل پر فروغ خرد را سوی جان‌های تاریک بردن

از تو می‌پرسم، ای اهورا چیست سرمایه رستگاری؟

(می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌:

- دل به مهر پدر آشنا کن - دین خود را به مادر ادا کن
 
ای پدر، ای گرانمایه مادر

جان فدای صفای شما باد

با شما از سر و زر چه گویم

هستی من فدای شما باد

با شما، صحبت از «من» خطا رفت

من که باشم؟ بقای شما باد

ای اهورا

من که امروز، در باغ گیتی

چون درختی همه برگ و بارم رنج‌های گران پدر را

با کدامین زبان پاس دارم

سر به پای پدر می‌گذارم

جان به راه پدر می‌سپارم

یاد جان سوختن‌های مادر لحظه‌ای از وجودم جدا نیست

پیش پایش چه ریزم؟ که جان را قدر یک موی مادر بها نیست

او خدا نیست، اما وفایش کمتر از لطف و مهر خدا نیست . . .

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1389/12/09 توسط پوریا |

اگه دلت خواست

اگه دلت خواست خورشیدم باش

اگه دلت خواست مهتابم شو

شبا که خوابی آروم آروم

اگه دلت خواست بی تابم شو

اگه دلت خواست آغازم باش

اگه دلت خواست آهنگم کن

تو که نباشی خیلی تنهام

اگه دلت خواست دلتنگم کن

تو که نباشی دلگیرم

خاموش و تنها عشق من

تو که نباشی می میرم

از دست دنیا عشق من

تو که نباشی دلتنگم

آه از بی کسی تنهایی

تو که نباشی وای از من باشد گریه ها عشق من

اگه دلت خواست داغم کن

با حرم لبهات عشق من

اگه دلت خواست خوابم کن

با فکر فردات عشق من

تو که نباشی تاریکم

تنهای تنها بی رویا

تو که نباشی می سوزم

با یادت اینجا عشق من

همین که هستی آرومم

همین که گرمه با تو دستم

همین که با من هرجا هستی

همین که با تو هر جا هستم

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1389/12/09 توسط پوریا |

باران که آمد

باران که آمد

لبهایم باریدند !

نامت با باران آمد

و چشمهایم

و دستهایم

همه باران شدند

تو با قطرات باران طلوع کردی

باران که آمد کوچه باغ من و تو تب کرد

و کلاغها

تا صبح خواندند در ضیافت باران و مه

گنجشگها زیر چتر هم بال گشودند

باران که آمد

من ماندم و

یک جفت پای خسته در میان کوچه ی بی عابر

و تو دوباره باریدی بر تمام من

تمام من که از یاد برده بودم کیستم و چیستم

باران که آمد

بیادت بر تمام خویش گریستم

باران می بارد اما می آید

چون مسافری از کوچه های خاطره

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1389/12/08 توسط پوریا |

سر شب

سر شب، عاشق باران بودم

و دلم، لک زده تا

بچکم از لب دیوار حیاط

نم آبی بزنم باغچه را

یاکریمی به دلم پر زده بود

که در ایوان خنک

تکه نانی بخورم

جرعه آبی لب حوض

بپرم تا لب بام

مثل یک قاصدک شاد و رها

رقص‌کنان، دل سپردم به نسیم

ماهی تنگ بلور

در دل روشن دریایی من

باله می‌جنبانید

من، چه افکنده حجابی در من

وقت آن‌ست دگر برخیزد

هم‌چو آیینه نشستم لب حوض

سینه خالی شده از هر چه جز او

گاه یک پولک سرخ

گاه یک شاپرک مست رها

شرم یک شاخه بید

راز ناز گل محبوبه‌شب

قامت پیچک تنهای صبور

سینه‌ام منزل نور

عدم‌آباد وجود

من، چه بی من زیباست

گل سرخم شاید

یا که یک بدبده خوب و نجیب

چمنم، یاسم، گاهی شبنم

رد باران جریان دارد بر گونه من

جنس ابر است چشمم

عشق در سینه سکوتی پر راز

روح من جنس خدا

نفسم زمزمه پاک نیاز

نیمه‌شب، من خود باران بودم

نم دیوار حیاط

ماهی کوچک حوض

قامت پیچک باغ

هر چه گشتم که بیابم ز من، آیا که نشانی

صد شوق

هیچ هیچم

همه چیز

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1389/12/08 توسط پوریا |

سلام

سلام میکنم به تو

سلام سر به زیر من

سلام وسعت بلند

سلام دلپذیر من

چه بی جواب مانده اند

سلام های ساده ام

بگو جواب می دهی

به حس ناگزیر من؟

چقدر مانده منتظر !

کنار کوچه های گم

نگاه سر به زیر تو

نگاه سر به زیر من؟

شما همیشه خوبها

شما همیشه ابرها

چقدر دور مانده اید

چقدر از کویر من!

پر از شعور عاشقی

چرا نمیشودکسی

فقط کمی نظیر تو

فقط کمی نظیر من

تو خواستی غزل، بیا

که این غزل برای توست

چرا سکوت میکنی

چرابهانه گیر من!

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1389/12/08 توسط پوریا |

مادر

خونمون خالیه از تو ، رفتی تو واسه همیشه

رفتی و نبودن تو ، هنوز باورم نمیشه

این اتاق ساده کم بود ، جای تو قلب بهشته

پَر زد از زمین خاکی ، یه فرشته یه فرشته

اون عزیزی که تو دنیا یار من بود یاورم بود

نازنیم نازنینم اون فرشته مادرم بود

من چه خوشبختم که سالها روزگاری با تو داشتم

یادمه که با چه شوقی سر رو شونه هات میذاشتم

کاش میشد بازم ببوسم اون دو دست مهربونت

اسممو یه بار دیگه میشنیدم از زبونت

اشکامو تو پاک میکردی ، کاش برای بار آخر

من صدات میزدم و باز ، تو میگفتی جان مادر

کاش میشد حتی یه لحظه در کنار تو بشینم

اگه تو بودی میگفتی نذار اشکاتو ببینم

ای خدای مهربونم واسه تو رسیده مهمون

از دلم هرگز نمیره گر چه هست از دیده پنهون

توی قلب من میمونه تا ابد یاد یه لبخند

نازنینم رو از این پس میسپُرم به تو خداوند

اون عزیزی که تو دنیا یار من بود یاورم بود

نازنینم نازنینم اون فرشته مادرم بود

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1389/12/08 توسط پوریا |

رخ دوست

من برای  رخت  ای  دوست  جهان  را بازم

جان وشان و سیم و زر،خرد و کلان را بازم

جان و تن هیچ که هر نام و نشان دارم  دست

دلبرم   من  به   رضایت   همگان  را  بازم

من  برای عشق  تو گر  بدهی   ذره   ز  آن

هرچه در عالم هستی، انس و جان  را بازم

گر بگیری تو دو دستم از سرآغاز و  الست

تا   ابد  من  از  برایت   دیگران   را  بازم

به  تو ای  دلبر دل   گر تو   شوی  دلدارم

من  کران تا  به کران تا   بیکران را  بازم

در  تمنا  و  رجا   و هر  نیایش   یا    دعا

هدفی  جز  تو ندارم   تا که  جان  را  بازم

ای  رؤوف  و ای رحیم  و ای  نیاز کاینات

تو نظر کن من فدایت  ما ل و شان را بازم

به تو ای دوست قسم من به جوی لطف ز تو

حاضرم کون و مکان ،دهر و زمان را بازم

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1389/12/08 توسط پوریا |

ققنوس شعر من

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست
 
اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست
 
من در تو گشتم مرا در خود صدا می زن
 
تا پاسخم را بشنوی پژواک سان ای دوست

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

سردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست
 
گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی

حالا لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست

من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم

گر می توانی یک نفس با من بمان ای دوست

یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی کن

از من من این برشانه ها بار گران ای دوست

نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت

بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست
 
انسان که می خواهد دلت با من بگو آری

من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

پیج رنک

آرایش

طراحی سایت

کد رایگان چت روم دنیا