X
تبلیغات
شعر
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1390/02/06 توسط پوریا |
دختر بر آستانه ی در عاشقانه خواند
کای آرزوی من
 من فارغم ز خویش و تو آسوده از منی
با دوست ، دشمنی
بس شام ها ستاره شمردم به نور ماه
 تا اختر رمیده ی
بختم وفا کند
 شور نگاه دوست در آن چشم دلفریب
چون باده سرگرانی عیشم دوا کند
هر شب که ماه می نگرد از دریچه ها
 جان می دهد خیال ترا در برابرم
من شاد ازین امید که چون بگذری ز راه
 شاید چو نور ماه ، فراز آیی از درم
 هر ناله ای که می شکند در گلوی باد
 آهنگ ناله های دلم در فراق تست
 جون تابد از شکاف درم نور ماهتاب
 گویم نگاه کیست که در اشتیاق تست
ای ارزوی من
ای مرد ناشناس
 آگاه نیستم که کجایی و کیستی
 اما مرا به دیدن تو مژده می دهند
 وان مژده گویدم که تویی یا تو نیستی
از من جدا مشو
 چون زندگی به دست فراموشیم مده
 یا از کنار من به خموشی گذر مکن
یا در نهان امید هماغوشیم مده
دختر خموش ماند
 مردی که می گذشت به سویش نگاه کرد
دختر به خنده گفت
ای مرد ناشناس توانی خبر دهی
زان آشنا که هیچ نیامد به دیدنم ؟
 آن مرد خنده کرد و شتابان
جواب داد
 آن آشنا منم
 
 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1390/02/06 توسط پوریا |

عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی 
چه توانی که ز کف دادم مفت! 
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت 
قدرت عهد شباب میتوانست مرا تا به خدا پیش برد 
لیک بیهوده تلف گشت جوانی 
هیهات... 
هیهات... 
آن کسانی که نمیدانستند زندگی یعنی چه، رهنمایم بودند

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1390/02/05 توسط پوریا |

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا          آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا
بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان         دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا
نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را         آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا
ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان         برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا
اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه         چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا
رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا         ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا
برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا         تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا

غزلیات مولوی

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1390/02/05 توسط پوریا |

امشب به قصه دل من گوش مي کني
فردا مرا چو فصه فراموش مي کني

اين دُر هميشه در صدف روزگار نيست
مي گويمت ولي تو کجا گوش مي کني

دستم نمي رسد که در آغوش گيرمت
اي ماه با که دست در آغوش مي کني

در ساغر تو چيست که با جرعه نخست
هشيار و مست را همه مدهوش مي کني

مي جوش مي زند به دل خم بيا ببين
يادي اگر ز خون سياووش مي کني

گر گوش مي کني سخني خوش بگويمت
بهتر ز گوهري که تو در گوش مي کني

جام جهان ز خون دل عاشقان پر 
است
حرمت نگاه دار اگر نوش مي کني

سايه چو شمع شعله در افکنده اي به جمع


زين داستان که با لب خاموش مي کني

            هوشنگ ابتهاج

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1390/02/05 توسط پوریا |
در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند



يكي زشب گرفتگان چراغ بر نمي كند
كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند



نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار 
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند


دل خراب من دگر خراب تر نمي شود
كه خنجر غمت از اين خراب تر نمي زند



گذر گهي است پر ستم كه اندرو به غير غم 
يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند


چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته 
ات 
برو که هيچ کس ندا به گوش کر نمي زند



نه سايه دارم و نه بر بيفکنندم و سزاست 
اگر نه بر درخت تر کسي تبر نمي زند 

               هوشنگ ابتهاج

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

پیج رنک

آرایش

طراحی سایت

کد رایگان چت روم دنیا